سلام به نگارخانهء زندگیم : (( تداعی مسیح ))
سلام به تمام دوستانی که با تداعی بودن و نبودن . از همگی مخصوصا تداعی مسیح عذر می خوام که چند وقتی نبودم. این اشعار زیبا هدیه کسی است که همه دارائی من توی این دنیای وانفساست . من هم بهترین امانتداری که برای نگهداری آن پیدا کردم فقط تداعی مسیح بود .
ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شویدجسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من آتشی در مزرع مژگان من
ای ز گندم زارها سرشارتر ای ززرین شاخه ها پربار تر
ای دربگشوده برخورشیدها درهجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگرزدردی بیم نیست هست اگر!جزدرد خوشبختیم نیست
ای دلتنگت تنگ منواین بار نور های هوی زندگی درقعرگور
ایدو چشمانت چمنزارنور داغ چشمت خوردهبرچشمان من
پیش از اینت گرکه درخودداشتم هرکسیرا تونمی انگاشتم
دردتاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سینه دل سینه ها سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش نیش ماران یافتن زهر درلبخند یاران یافتن
آه!ای باجان من آمیخته ای مراازگورمن انگیخته
چون ستاره با دوبال زرنشان آمده از دوردست آسمان
ازتوتنها ییم خاموش گرفت پیکرم بوی هماغوشی گرفت
بوی خشک سینهام راآب تو بستررگهایم راسیلاب تو
درجهانی این چنین سردوسیاه باقدم هایت قدمهایم به راه
ای به زیر پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته گونه ام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب آفتاب سرزمین های جنوب
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست چلچراغی در سکوت و تیرگی است
عشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم حیف ز آن عمری که با من زیستم
ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه، می خواهم که بشکافم ز هم شادیم یک دم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این درد عود در شبستان زخمه های چنگ و رود
این فضای خالی و پروازها این شب خاموش و این آوازها